چطور میشه خارق العاده بود ؟
مدتیه دارم به این فکر میکنم که چطور میشه خارق العاده بود راستش خیلی وسوسه بر انگیزه که آدم خارق العاده باشه نه ؟
گاهی ما تصمیم میگیریم به طور خیره کننده ای بخشنده ،فداکار ,قوی ،حمایت کننده ،پر انرژی ،پر تلاش ،دانا ،فهمیده و یا هر چیز دیگه ای که یه کم غلو توشه باشیم که خارق العاده به نظر بیایم ولی آیا میتونه برامون کارا باشه اونوقته که همه از ما توقع دارن بعد این توقع گاهی حالمونو به هم میزنه در صورتی که خودمون این وظیفه رو برای خودمون تعیین کردیم و سطح توقع آدم ها رو بالا بردیم .
یادم میاد پارسال تو کلاس سایه ها گفتم قوی بودنم حالم رو به هم میزنه آخه راستش انقدر خودم رو قوی نشون میدادم که هر کسی با خودش فکر میکرد با این یکی پتک بذار امتحان کنم ببینم بازم خورد نمیشه منم مدتی بود که اون روی سکه رو نشون میدادم و هی میگفتم خورد شدم و جالب بود که همه بهم میخندیدن و میگفتن تو ! بیخودی ادای ضعف رو در نیار ... بد بختی این بود که دیگه هیچکس باورش نمیشد که من هم میتونم کم بیارم هر چی قسم و آیه که بابا منم یه آدمم با کوه اشتباه گرفتینم فایده نداشت که نداشت ولی راستش من هم سمج تر از اونی بودم که به قول یونگ با تابوت اونا زندگی کنم البته ناگفته نماند که این تابوتو خودم برای خودم ساخته بودم .
امروز همینطور که داشتم مطالب سمینارم رو آماده میکردم همینطور که داشتم مینوشتم یه جمله ای ناگهانی روی کاغذ اومد که یاد کلاس دو هفته پیش دکتر شیری و مطالب جالبی که از شهود یک زن مطرح میکرد افتادم .
جمله این بود :
معمولی بودن خارق العاده است .
شاید یه کم عجیب به نظر میاد نه ؟
ولی یه کم بهش فکر کنید عجیب نیست تو دنیایی که بیشتر آدم ها از نرم خارجند و بیشتر مواقع رو خط اکستریم حرکت میکنند واقعا معمولی بودن خارق العاده است .اگر ما از درون معتقد باشیم که خارق العاده ایم آیا لازمه که به بقیه هم به طور افراطی نشون بدیم .
پس انگار معمولی رفتار کردن یه جورایی خارق العاده بودنه نه ؟




