تبليغاتX
پس پرده ناخودآگاهم

پس پرده ناخودآگاهم

چطور میشه خارق العاده بود ؟

مدتیه دارم به این فکر میکنم که چطور میشه خارق العاده بود راستش خیلی وسوسه بر انگیزه که آدم خارق العاده باشه نه ؟

گاهی ما تصمیم میگیریم به طور خیره کننده ای بخشنده ،فداکار ,قوی ،حمایت کننده ،پر انرژی ،پر تلاش ،دانا ،فهمیده و یا هر چیز دیگه ای که یه کم غلو توشه باشیم که خارق العاده به نظر بیایم ولی آیا میتونه برامون کارا باشه اونوقته که همه از ما توقع دارن بعد این توقع گاهی حالمونو به هم میزنه در صورتی که خودمون این وظیفه رو برای خودمون تعیین کردیم و سطح توقع آدم ها رو بالا بردیم .

یادم میاد پارسال تو کلاس سایه ها گفتم قوی بودنم حالم رو به هم میزنه آخه راستش  انقدر خودم رو قوی نشون میدادم که هر کسی با خودش فکر میکرد با این یکی پتک بذار امتحان کنم ببینم بازم خورد نمیشه منم مدتی بود که اون روی سکه رو نشون میدادم و هی میگفتم خورد شدم و جالب بود  که همه بهم میخندیدن  و میگفتن تو ! بیخودی ادای ضعف  رو در نیار ... بد بختی این بود که دیگه هیچکس باورش نمیشد که من هم میتونم کم بیارم هر چی قسم و آیه که بابا منم یه آدمم با کوه اشتباه گرفتینم  فایده نداشت که نداشت ولی راستش من هم سمج تر از اونی بودم که به قول یونگ با تابوت اونا زندگی کنم البته ناگفته نماند که این تابوتو خودم برای خودم ساخته بودم .

امروز همینطور که داشتم مطالب سمینارم رو آماده میکردم  همینطور که داشتم مینوشتم یه جمله ای ناگهانی روی کاغذ اومد که  یاد کلاس  دو هفته پیش دکتر شیری و مطالب جالبی که از شهود یک زن مطرح میکرد افتادم .

جمله این بود :

معمولی بودن خارق العاده است .

شاید یه کم عجیب به نظر میاد نه ؟

ولی یه کم بهش فکر کنید عجیب نیست تو دنیایی که بیشتر آدم ها از نرم خارجند و بیشتر مواقع  رو خط اکستریم  حرکت میکنند واقعا معمولی بودن خارق العاده است .اگر ما از درون معتقد باشیم که خارق العاده ایم آیا لازمه که به بقیه هم به طور افراطی نشون بدیم .

پس انگار معمولی رفتار کردن یه جورایی خارق العاده بودنه نه ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 14:21  توسط   | 

خورشید برای تابیدنش منتی سر زمین نمیگذاره

خیلی جا ها میشنویم که والدین به بچه هاشون میگن :

اگه به خاطر تو نبود ...اخلاق های بابات رو تحمل نمیکردم ، به این زندگی لعنتی ادامه نمیدادم ،سر کار نمیرفتم ،با دوستام مهمونی میرفتم ،سفر میرفتم ،آنقدر کار نمیکردم ، اینهمه پول میخواستم چیکار  و یا هر چیز دیگه ای ...

میشه عاجزانه از همه پدر مادر ها بخوام به خاطر بچه هاشون کاری نکنن که بعد بخوان منتش رو سرشون بزارن 

به خدا ما پدر مادر ها اگر به خاطر بچه هامونم کاری میکنیم  به خاطر ناکامی های بچگی های خودمونه  و یا چیزیه که از بزرگترامون یاد گرفتیم بعد کلی به بچه هامون حسودیمون میشه که چرا برای ما نکردن و یا چرا ما نمیتونیم یه کم استراحت کنیم و یه بار منت سر بچه هامون میگذریم که از شر این حسادت درونی  و یا میل به بی مسولیتی خلاص شیم ...

والا به خدا بچه ها میخوان یه کم آرامش کنار ما بگیرن نه یه بار مسولیت که اصلا در حد توان اون ها هم نیست 

برای یه بار هم که شده بیاید صادقانه نگاه کنیم  وقتی به بچمون داریم میگیم به خاطر تو چه چیز پشت پرده ای به خاطر خودمونه .

متاسفانه واقعیت امر اینه که هیچ به خاطر تویی وجود نداره زمانی که خاطر خودمون رو در نظر نگرفته باشیم .

شاید هم هر کدوم از این به خاطر تو ها در رفتن از یه تصمیمه که نمیتونیم بگیریم ...

شاید حتی اون برچسب مادر خوب ،پدر خوب ،آدم بخشنده و یا هر نقابی که باهاش اعتبار میگیریم اقناع میشه .

خورشید برای تابیدنش منتی سر زمین نمیگذاره و زمین برای روییدنش منتی سر آدم ها نمیگذاره  اگر طبیعت مادر بودن بخشندگیه ،اگر طبیعت پدر بودن ساختن مامن آمنه پس منتی سر بچه بی گناه نداره 

بچه ها شما هم بدونین به خدا ما ها اون قدر ها که نشون میدیم بزرگ نیستیم ما هم خیلی وقت ها نمیدونیم داریم چه بلایی سر شما ها میاریم فقط فکر میکنیم داریم درست عمل میکنیم ولی  به خدا خودمون هم نمیدونیم  چی میخوایم و داریم چیکار میکنیم ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:12  توسط   | 

والدین فداکار یا ترسو !!!

حمید بچگیش پدرش فوت کرده مادرش حمید و محمد رو که دو تا بچه ۱۲ و  ۱۰ ساله بودن به دندون کشیده تا حالا  هر کدوم برای خودشون پسر های ۲۸ و ۳۰ ساله ای شدن  که به نوبه خودشون بچه های درسخون و زحمت کشی شدن محمد ۳ سال پیش برای ادامه تحصیل رفت امریکا و حمید موند و خرج برادر و مادرش ...

دیشب با حمید که صحبت میکردم زیر بار مسولیت داشت له میشد بهش گفتم آخه چته چی شده میگفت هیچ تصمیمی نمیتونم بگیرم گفتم خوب چرا میگفت آخه هر تصمیمی که میخوام بگیرم باید مامانم رو در نظر بگیرم این قصه خوب قصه همیشگی پسر ها و مامانشونه ....

خوب ما که میگیم  این بند نافیه که یه روز باید قطع بشه ولی گاهی آدم یه چیزی میگه و گاهی یکی باید عمل کنه روش گاهی پای گود نشستن و لنگش کن گفتن راحته ولی آیا اونی که تو گوده هم به این راحتی میتونه عمل کنه !!!

حمید   میگفت آخه این بدبخت سال ها همه چیز رو به جون خریده که ما رو بزرگ کنه و الان انصاف نیست ...مامانم اگر اون روز ازدواج کرده بود  هم ما احساس امنیت بیشتری داشتیم و هم الان راحت تر میتونستم تصمیم بگیرم میگفت نه میتونم به ازدواج فکر کنم نه میتونم  الان با موقعیتی که محمدد داره که میتونم منم اقدام کنم ،برای رفتن اقدام کنم  و انگار تبدیل به یه گره کور شده که نه با دست باز میشه و نه با دندون 

از طرفی راست میگفت ولی این تصمیمی بوده که مامانش گرفته و حتما میدونسته یه روزی بچه هاش میرن پی زندگیشون پس عالما عامدا ازدواج نکرده ...

ولی آیا به این راحتی میشه حمید از مادرش بکنه و دنبال زندگی خودش بره  ...

چطور میتونه این تعادل رو تو زندگیش ایجاد کنه ؟

چطور میتونه همه زندگیشو منوط به مامانش نکنه ؟

راستی که هر اقدامی  الان سخته ...

به من میگفت اگر به فکر بچه هاتی حتما ازدواج کن ...

چند وقت پیش محبوبه برام از پسر خالش میگفت که پسری بود  که  هر گوشه ای سرک میکشید و به یه کار  درست نمیچسبید و به محض اینکه مادرش ازدواج دوم کرد این پسر انگار زندگیش متحول شد میگفت یهو سر کار رفت ،به درسش ادامه داد و موفقیت پشت موفقیت کسب کرد ...

دیشب بعد از حرفای حمید و یهو لینک شدن حرفاش با حرفای محبوبه دیدم  انگار یه پازل جدید برام چیده شده و یاد پارسال افتادم که دخترم پیشم بود و میگفت مامان چرا به ازدواج به طور جدی فکر نمیکنی ...

خیلی جالب بود انگار بچه ها هم وقتی میبینن والدینشون سر و سامون میگیرن احساس امنیت میکنن  بعد ما پدر و مادر ها فکر میکنیم اگر زندگیمون رو فدای بچه ها کنیم در حقشون لطف کردیم غافل از اینکه اون ها با امنیت ما امنیت میگیرن ...

شاید ناخودآگاه دلمون میخواد یکی باشه که خودمون رو بابتش قربانی بدونیم نه ؟ انگار این نقش قربانی نقشیه که برای خودمون انتخاب میکنیم برای اینکه یه سری مسولیت ها و مشکلات رو از زیرش شونه خالی کنیم و خوراک نامناسب به خورد ترس از شکست دوباره میدیم ...

بعد هم یه لیبل مادر و پدر فداکار میزنیم رو پیشونیمون و کلی اعتبار بابتش میگیریم چی از این بهتر ...

ولی واقعا تصمیم درست چیه ؟

تصمیمی که برنده برنده باشه هم برای ما هم برای فرزندانمون و هم برای جامعمون ؟



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 4:19  توسط   | 

فرزانه چه میکند که دیگران نمیکنند ؟

جمعه روز عجیبی بود با یکی از دوستان  هم رفته بودیم سمینار معارفه دابوت و هم پای صحبت دکتر عشایری و دکتر شیری ...

عصر که سر سمینار  دابوت بودیم منم  که همیشه تشنه یاد گرفتن چیزای جدیدم موضوعات جالبی مطرح شد ولی سخنران با ادبیاتی صحبت میکرد  که انگار سوار تانک شده و داره با دشمن میجنگه انقدر راحت میگفت که ما ایرونی ها چنینیم و چنانیم که یهو دیدم منی که همیشه دوست دارم پای صحبت اساتید مختلف بشینم و چیزای جدید یاد بگیرم نگاه کردم دیدم چه گارد عجیبی بستم و از عصبانیت میخواستم داد بکشم در مورد چیز های جالبی حرف میزد ولی کم مونده بود هممون رو دزد و قاچاقچی و آدم کش معرفی کنه اینجور که حرف میزد باید یه ۱۱۰ خبر میکردن و هممون رو در جا بدون قاضی و دادگاه  اعداممون میکردن ...

حداقل مایی که عصر جمعه به جای تخمه شکوندن و لم دادن رفته بودیم مباحث جدید بشنویم از اون دست آدم هایی نبودیم که استاد محترم به این راحتی در موردشون صحبت میکرد مواردی که مطرح میکرد یکیش فن ارتباطی بود  که خودش حداقل  هیچ بویی ازش نبرده بود .میگفت ما ایرونیا دایم پشت هم میزنیم این یکی در مورد من صدق میکنه چون دلم میخواست اگه میتونستم  زیرابشو بزنم چون میدونم یه مدرس با این روش چه تاثیر مخربی میتونه بر دانشجو هاش بزاره و سال ها اون ها این آسیب رو با خودشون حمل کنن ...

آخه مگه میشه آدم  در مورد فن ارتباط حرف بزنه ولی با ادبیات تحقیر درس بده !!! البته  متاسفانه خود کم بینی ای که خیلی هامون باهاش بزرگ شدیم با این روش اقناع میشه ...

متاسفانه وقتی از میلتون اریکسون که پایه گذار رشته من بود صحبت کرد رگ غیرت من رو عجیب به  جوش آورد  چون تو این رشته کلی تاکید شده که از ملزومات  کمک به رشد آدم ها  بالا بردن اعتماد به نفس اون هاست  و متاسفانه تنها کاری که نمیکرد بالا بردن اعتماد به نفس ...

 بعد از اونجا راهی نشست بهاره دکتر شیری با حضور دکتر عشایری رفتیم آروم آروم خشم و عصبانیتی که از سمینار قبل داشتم  به آرامشی وصف ناشدنی تبدیل شد احساس امنیتی که پای صحبت این دو بزرگوار احساس میکردم نه تنها جای رشد بهم میداد بلکه به فکر فرو میبردم 

 خیلی جالب بود خیلی از ایراد های فرهنگی که اون استاد در موردش حرف میزد رو استاد عشایری هم میگفتن ولی انقدر با متانت و ملاحظه که  اصلا احساس نمیکردی دارن انتقادی به فرهنگمون میکنن آدم رو به فکر میبردن و دنبال راه حل براش میگشتی  وقتی نگاه کردم دیدم متانت این دو استاد بزرگ چه آرامشی به آدم میده احساس امنیت آدم میکنه و آدم رو به فکر میندازه که یه کاری برای خودمون، نسل جدیدمون و در نهایت فرهنگمون بکنیم ...

 وقتی میبینم کسی با بی رحمی کودک آدم ها رو هدفگیری میکنه و نگاه بالا به پایینی که بعضی اساتید دارن انگار خودشون رو شمس میدونن و از همه میخوان مولانا بسازن ،نگرانم میکنه  راستشو بخاین  خیلی دلم میخواست تو دوره های دابوتثبت نام کنم و فکر میکنم خیلی چیز ها میشد یاد گرفت  و  من هم که تشنه این رشدم وسوسه شده بودم  ولی من به خودم اجازه نمیدم بگذارم کسی فشار بیاره بهم تا رشد کنم به نظرم به اندازه کافی تو این سی و هشت  سال خودآزاری کردم و  ترجیح میدم اگر قراره مولانا شدن رو تجربه کنم تو همجواری با امثال دکتر شیری تجربه کنم که خیلی وقت ها خیلی چیز ها رو ردیابی میکنه ولی با صبوری میذاره آدم ها ظرفیت پذیرش اون حجم فشار رو هم داشته باشن  بین هزار فیدبک مثبت یه جمله با ظرافت جوری میگن که میشه روش فکر کرد تامل کرد و ازش عبور کرد .

به اعتقاد من هیچ چیز عاریه ای به درد نمیخوره  حتی رشد عاریه ای واین رشد زورکی  خیلی وقت ها تبدیل میشه به توهم رشد که فرصت تجربیات زیباتری رو از آدم میگیره.

کل نوشته من رو دکتر عشایری با یه جمله بیان کردن :

فرزانه میدرخشد ولی خیره نمیکند  ، راه را نشان میدهد و آن را مسدود نمیکند

واقعا استاد شدن هم هنریه که هر کسی نه اتنها جازه نداره تو این حوزه وارد بشه بلکه اجازه فکر کردن بهش رو هم نداره  ...


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:8  توسط   | 

اگه نپری هولت میدن ...

شمیم  با من تماس گرفته بود  و  در موردارتباطش با مادرش  دنبال راه حلی بود  که من  بهش پیشنهاد بکنم راستش از اونجایی که تو جایگاه یه رهیار اصلا به خودم اجازه نمیدم که راه حلی به کسی ارائه کنم فقط راه حل های ممکن رو بررسی کردیم وقتی نقطه نظرات مختلف رو بررسی کردیم  و در آخر  در مورد راه حل های ممکن حرف زدیم  خیلی برام جالب بود نمیتونست تصمیم بگیره چون نمیتونست پای همه عواقب هر کدوم از اون ها وای سه در آخر میگفت به بن بست خوردم گفتم خوبا  این همه راه حل یکی رو انتخاب کن میگفت هر کدوم مشکلات خودش رو داره .

یادمه ۴ سالم که بود همیشه به مامانم میگفتم دوس دارم برم تو استخر عمم.

 مامانم منو گذاشت کلاس شنا انقدر میترسیدم که نمیتونستم برم تو آب خوب یادم میاد که یه هفته ای کنار استخر میلرزیدم و حاضر نبودم برم  تو آب و هر چی مربیم توضیح میداد که این قمقمه ای که به کمرت بستم نمیگذاره بری زیر آب باور نمیکردم تا اینکه یه روز مربیم یهو بلندم کرد و پرتم کرد وسط آب دو تا قلپ آب خوردم  ولی لذت تو آب بودن رو حس کردم و  آخرش  هم شناگر شدم ...

مگه میشه دوست داشته باشیم شنا کنیم ولی نپریم تو آب و خیس نشیم ؟؟؟خوب آخه بابا اگه میترسی تو دریا شنا کنی میتونی که تو حوضچه آب بپری که. نمیتونی ؟

گاهی آدم تصمیم میگیره خودش رو معلق نگه داره  خوب اینم یه تصمیمه نه ؟

ما میتونیم  گذر از یک مرحله رو بسپریم به روزگار ،خدا ،والدین و یا هر چیز دیگه ای ولی متاسفانه روزگار وقتی میخواد درسی به آدم  بده منتظر نمیمونه... یهو یکی پیدا میشه و  هولت میده تو آب

 پس  به نظر من بهتره خودمون تصمیمات جدیدی  بگیریم و برای یه بار هم که شده راه جدیدی رو امتحان کنیم   ...

به نظر من انتخاب های  ما ، زندگی ما رو میسازن ...

گاهی آدم انتخاب میکنه منفعل عمل کنه و نتیجه رو بسپره دست بقیه ولی اگر با آگاهی به این که مسولیت انتخابش رو بپذیره و اگر مشکلی پیش اومد گردن دیگری نندازه ....

چقدر میتونیم مسوولیت زندگی یا حداقل بخشی از زندگیمون که لازم میبینیم کاری براش انجام بدیم   رو به عهده بگیریم ؟؟؟

همین الان وقت خوبیه که  در مورد یه مساله که مدت هاست ذهنتون رو به خودش مشغول کرده تصمیمی جدید بگیرید ...

اون مشکل چیه ؟

چه راه حل هایی وجود داره ؟

کدوم کمترین آسیب رو بهتون میزنه ؟

در قدم اول چه اقدامی میتونید براش بکنید ؟




+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:41  توسط   |